اگر منکر شوی من صبر دارم بدان روزی که روز داد باشد
676
سگ ار چه بی فغان و شر نباشد سگ ما چون سگ دیگر نباشد
شنو از مصطفی کو گفت دیوم مسلمان شد دگر کافر نباشد
سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد
سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد
که موسی را درخت آن شب چو اختر نمود آذر ولیک آذر نباشد
677
عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد
میان ما چو شمعی نور می داد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد
دلم چون برگ می لرزد همه روز که دلبر نیم شب تنها کجا شد
برو بر ره بپرس از رهگذریان که آن همراه جان افزا کجا شد
برو در باغ پرس از باغبانان که آن شاخ گل رعنا کجا شد
برو بر بام پرس از پاسبانان که آن سلطان بی همتا کجا شد
چو دیوانه همی گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد
ز ماه و زهره می پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد
چو آن ماست چون با دیگرانست چو این جا نیست او آن جا کجا شد
دل و جانش چو با الله پیوست اگر زین آب و گل شد لاکجا شد
بگو روشن که شمس الدین تبریز چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد
678
به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد
به صد وادی فرورفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد
به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد
مرا گفتند راه راست برگیر چه ره گیرم که یار راستین شد
مرا هم راه و همراهست یارم که روی او مرا ایمان و دین شد
به زیر گلبنش هر کس که بنشست سعادت با نشستش همنشین شد
در این گفتارم آن معنی طلب کن نفس های خوشم او را کمین شد
ازیرا اسم ها عین مسماست ز عین اسم آدم عین بین شد
اگر خواهی که عین جمع باشی همین شد چاره و درمان همین شد
مخوان این گنج نامه دیگر ای جان که این گنج از پی حکمت دفین شد
به کهگل چون بپوشم آفتابی جهانی کی درون آستین شد
اگر تو زین ملولی وای بر تو که تو پیرار مردی این یقین شد
زره بر آب می دان این سخن را همان آبست الا شکل چین شد
ز خود محجوبشان کردم به گفتن به پیش حاسدان واجب چنین شد
خمش باشم لب از گفتن ببندم که مشتی بیس با پیری قرین شد
679
چو دیوم عاشق آن یک پری شد ز دیو خویشتن یک سر بری شد
چو ناگاهان بدیدش همچو برقی برون پرید عقلش را سری شد
در انگشت پری مهر سلیمان چو دید آن جان و دل در چاکری شد
برچسب:
نویسنده: yasin
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 1:14